تبليغاتX
دست گرم - وقایع16/7/86 دانشگاه تهران
درد های من اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست... درد مردم زمانه هست...

                             وقایع16/7/86 دانشگاه تهران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هدفم از نوشتن این مطلب هاج و واج ماندن عده ای از جدید الورودیها از وقایع دانشگاه است...آنها که فکر میکردند دانشگاه در درجه اول محلی است برای کسب علم. پس خودم را جای یکی از آنها گذاشتم و ...

                                         یکی به من بگوید اینجا چه خبر است؟

هنوز یک ماه هم نمیشود که از اولین تجربه حضور من در دانشگاه میگذرد. دیروز هم مانند روزهای قبل کتابهایم را در کیفم گذاشتم و همانطور که درسهایم را در ذهنم مرور میکردم آماده میشدم تا به دانشگاه بروم...تازه از خانه خارج شده بودم که ناگهان یادم آمد کتابی که قرار بود امروز در کتابخانه آن را تمام کنم را جا گذاشته ام ... به سرعت به خانه برگشتم... کتاب را برداشتم و خیالم راحت شد. به درب دانشگاه که رسیدم دیدم اوضاع طور دیگری است و دربانان با حساسیت ویژه ای عبور و مرور افراد را کنترل میکردند، کنترلی که حتی در روز ثبت نام هم وجود نداشت. بی مقدمه یادم آمد که قرار است امروز رئیس جمهور در دانشگاه سخنرانی داشته باشد. اما آیا یک سخنرانی آن هم در فضای فرهنگی و علمی دانشگاه نیاز به کنترل دارد؟ نمیدانم...به دانشکده که رفتم، دیدم که دانشجویان دانشکده به طرز بی سابقه ای تقلیل یافته اند و به غیر از هم ورودی های خودم و عده ای که زیاد در دانشکده ندیده بودمشان کس دیگری آنجا نبود.با خودم گفتم: مگر امروز کلاسها برگزار نمیشوند؟ یا اگر برگزار میشوند مگر میشود که دانشجویان از کلاس خود بزنند و روبروی کتابخانه تجمع کنند؟ ساعت دوم کلاس نداشتم. به ÷یشنهاد بچه ها رفتیم به محل برگزاری سخنرانی رئیس جمهور. خیلی دوست داشتم داخل سالن شوم اما نزدیکتر که شدم دیدم مثل اینکه بقیه ترجیح میدهند بیرون سالن حاضر باشند تا داخ... مگر سخنرانی داخل نیست؟ مگر آنها به همین خاطر به اینجا نیامده اند؟یکی از بچه ها گفت: حالا که نمیتوانیم داخل شویم بهتر است صبر کنیم و ببینیم که چه اتفاقی می افتد...روی پنجه های پای خود ایستادم تا ببینم چه اتفاقی می افتد. اما چیز خاصی پیدا نبود. کیفم را محکم گرفته بودم.... دیدم جمعیتی کف زنان و سوت زنان و عده ای در حال خواندن شعر؟ با نوشته هایی در دست به سمت کتابخانه رهسپار بودند... روی مقواهای آنها نوشنه شده بود: احسان، مجید و احمد را آزاد کنید... چیزهایی درباره وقایع دانشگاه امیرکبیر شنیده بودم... شاید اینها همانهایی باشند که به مقدسات دینی من توهین کرده اند؟... یا عده ای دیگر از مقواها گلایه مند بودند از اینکه چند تن از استادان را از درس دادن منع کرده بودند...نام یکی از آنها برایم آشنا بود... جمله ای از وی در خاطرم بود که در جایی خوانده بودم: « مفتخرم از اینکه در جوانی دستهای خود را به آب وضو نیالوده ام!»... و شنیده بودم که این استادان طبق قوانین از درس دادن منع شده بودند... مگر هر چه قانون بگوید نباید از آن اطاعت کرد؟ شاید قانون برای اخراج آنها دلایل حکم تری داشته باشد؟...حتماً...آن گوشه دیگر عده ای جمع شده بودند و افرادی به نوبت مشغول صحبت کردن بودند.. هر جمله ای که تمام میشد، از آنها صدای تکبیر به گوش میرسید...گفتم برای آرامش دل و ذهن مشوشم چیزی بهتر از ذکر خدا سراغ ندارم...سرم از سوت زدنها و کف زدنها درد گرفته بود و فکر اخراج کردن استادها ذهنم را به خارش انداخته بود... ناگهان در لابلای سخنان یکی از آنها به گوش رسید که در در دوره وزارت آقای معین و ریاست جمهوری آقای خاتمی طی 8 سال حدود 270 استاد مذهبی دانشگاه را اخراج کرده بودند... گهتم برای اخراج انها حتماً میباست اعتراض به مراتب عظیم تری صورت میگرفته؟... باید از کسی میپرسیدم...یا چیز دیگری که واقعاً برای جالب بود این بود: تا انجایی که من اطلاع داشتم دانشجویانی که بیش از سه ترم مشروط میشوند قادر به ادامه تحصیل نیستند. یعنی قانون به آنها این اجازه را نمی دهد.اما من شنیدم که در جمع آنهایی که سوت و کف میزدند دانشجویانی حضور دارند که 7 الی 10 ترم مشروط شده اند و هنوز به ادامه تحصیل مشغولند .. اینرا که دیگر قانون نمیگوید...نزدیک اذان بود...رفتم تا برای نماز وضو بگیرم ، وقتی برگشتم دیدم چند نفر دور هم جمع شده اند... مثل اینکه درگیری شده بود... روی پیراهن یکی از آنها که آستینهایش را بالا زده بود تا وضو بگیرد، چند قطره خون دیدم... خنده ام گرفت و دلم به حال خودم سوخت...مگر اینجا دانشگاه نیست؟ مگر اینجا محل گفتگو و مناظره منطقی نیست؟ یکی به من بگوید اینجا چه خبر است؟.... خیلی خسته بودم... دیگر حوصله سر کلاس رفتن را نداشتم... و در حالیکه نتوانسته بودم کتابی که امروز قرار بود در کتابخانه بخوانم را تمام کنم، و از این بابت به شدت عصبانی و ناراحت بودم، رهسپار خانه شدم...

                                                      نظر فراموش نشه ! 

معرفی لینکهایی دیگر که در این باره نوشته اند:

ضرب و شتم و فحاشی, نفسهای آخر افراطیون ( دست نوشته های یک دانشجو)

غیرتی که از آمریکایی ها کمتر بود ( زلف یار )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:58  توسط حامد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بیا به خاطر ایمانمان به شک باشیم
و از اهالی این درد مشترک باشیم
حامد زمانی هستم، دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران, ورودی 85
به همراه چند تن از دوستان، نشریه ای را قلم زدیم به نام دست گرم
این هم وبلاگ نشریه ماست...
گفتم باید بنویسم تا نمیرم...
راستی!...
به ذره گر نظر لطف, بوتراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کند
همین...

نوشته های پیشین
شهریور 1387
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
پیوندها
دست نوشته هاي يك دانشجو
زلف يار
ققنوس
اكينا نيوز... طنز سياسي
مي رويم تا انتقام سيلي زهرا بگيريم
ارمينه
اي مهر طلوع كن كه خوابيم همه
جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي
يهود شناخت
صهيون پژوه
بچه هاي سوم تير
خبرنگار مسلمان... حامد طالبي
آرمانشهر
سمات
كيمياي قلم
خاتمي نيوز
محراب انديشه
مهر اوه من
فصل آگاهي
نسل بيدار
منطقه ممنوعه
قلم به دست مزدور سابق
پارس كومش
كاغذ مچاله هاي يك خبرنگار
كتاب نقد
تپش ثانيه ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان